آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه27دی1391

                                           سلام دخمل طلای شیطون. نمی دونی این روزا چقدر شیطونی می کنی و من و بابا رضا رو خسته. بعضی وقت ها از دست شیطنت هات نمیدونم چه کار کنم؟؟ دختر گلم این روزا دیگه حرف زدن هات کامل شده. جملات رو کامل می گی و منظورت رو واضح می فهمونی. دیشب می خواستیم با بابایی چایی بخوریم که اومدی جلو و گفتی: من چایی می خوام. بابا رضا هم بهت نصف لیوان چایی داد.  دوباره گفتی: اند می خوام. بابایی...
27 دی 1391

یکشنبه24دی91

                                  سلام دخترکم. دلم خیلی برات تنگ شده. امروز بعد از سه روز تعطیلی آوردمت مهد. عزیز دلم دوستت دارم. هفته گذشته شما دوباره مریض شدید. روز دوشنبه اومدم مهد دنبالت که دیدم خاله گفت: بعد از خواب تنت کمی گرم بود. بهم ریختم. روز زوج بود و ما ماشین نداشتیم و قرار بود با خاله فرزانه و رژین با سرویس اداره برگردیم. تو سرویس خیلی نگرانت بودم به کمک خاله فرزانه برات درجه گذاشتیم و دیدم بله تب داری. تا رسیدم خونه آژانس گرفتم و رفتیم دکتر. بابایی هم از...
24 دی 1391

شنبه 9دی 91

                               سلام. مامانی. امروز می خواهم از تعطیلات آخر هفته برات بگم. پنج شنبه با بابایی رفتیم خرید تا برای مامانی لباس بخریم. تو فروشگاه همش شیطنت کردی از آقای فروشنده یه شکلات گرفتی وکل هیکلت شد شکلات. بعد هم وقتی مامانی داشت لباس پرو می کرد به در اتاق پرو مالیدی. به کسی هم اجازه نمی دادی تا وارد شوند. خلاصه قرار بود شب دایی اینا بیان خونه ما که برنامه عوض شد و ما رفتیم خونه شون. آخه هفته گذشته همش به مریضی شما و بابا گذشت و دایی گفت : برای تنوع هم شده بریم خونشو...
10 دی 1391

چهارشنبه6دی 1391

                       سلام قشنگم. دلم برات تنگ شده. الان اومدم اداره در حالی که همه فکرم پیش توئه عزیزم. این روزا مریض احوالی. دیروز خاله بهاره از مهد زنگ زد که بیقراری. سریع خودم رو به مهد رسوندم. سه ربع پیشت بودم باهات حرف زدم بهت پسته دادم و گفتم زود زودی میام دنبالت. بعدازظهر هم بابایی زنگ زد که حالش خوب نیست. خلاصه اومدم سریع  تو رو ازمهد گرفتم که دیدم خاله گفت که خیلی سرفه می زنی. اعصابم بهم ریخت رفتیم دنبال بابایی و رفتیم خونه.  یه ذزه که بابا استراحت کرد تصمیم گرفتیم ببریمت دکتر. چون سرفه خیلی اذیتت...
6 دی 1391

دوشنبه 4دی 1391

                          سلام عشق مادر. الان به خاله سهیلا زنگ زدم و حالت رو پرسیدم. گفتند:خدا رو شکر خوبید. عزیزم. آخر هفته پیش و اول این هفته مریض بودی. بابایی آخر هفته از مأموریت اومد. تو هم تا بابایی رو دیدی اینقدر ذوق کرده بودی که به هق هق افتادی. شب یلدای خوبی بود و ما سه نفره تو خونه دور هم خوش بودیم که فهمیدم دختر عسل تب کرده خیلی ناراحت شدم تا صبح با بابایی بالای سرت بودیم . صبح بوردیمت دکتر . عمو ارسطو گفت که ریه ات عفونت کرده. خلاصه دوران بیماری بدی بود. سه شب و روز با بابایی بالای سرت بودیم...
4 دی 1391
1